تبلیغات
داستان های جالب و خواندنی

داستان های جالب و خواندنی

Stay Hungry,Stay Foolish

سه شنبه 1394/10/8

طرح ساخت سایت گوگل توسط دو دانشجو بنامهای Larry Page و Sergey Brin در یکی از خوابگاههای دانشگاه استانفورد پی ریزی شد و بعد از مدتی به بزرگترین و محبوبترین موتور جستجو ( search engine ) در دنیا تبدیل شد که در حال حاضر بیش از هشت میلیارد صفحه وب را در پایگاه داده ای ( database ) خود جمع آوری کرده که توسط یک الگوریتم منحصر بفرد و با سرعت بسیار بالا خدمات جستجو را برای کاربران انجام میدهد تمام این فرآیندها داخل یک شبکه با بیش از هزار کامپیوتر انجام میشود…..

البته سایت گوگل به غیر از جستجو، خدمات دیگری هم انجام میدهد که میتوانید به آدرسwww.google.com مراجعه کنید.

 
ثبت سایت در گوگل یکی از راههای بالا بردن ترافیک یک سایت، ثبت سایت در گوگل میباشد که برای اینکار شما میتوانید به آدرس www.google.com/addurl.html مراجعه و سایت خود را ثبت کنید.
دقت کنید که داخل فرم مخصوص در آن صفحه آدرس کامل سایت را بهمراه پیشوند http:// باید وارد کنید و در ضمن نیازی به ثبت همه صفحات سایت نیست و فقط صفحه اصلی یا همان homepage کافی است چون گردشگر گوگل بنام Googlebot بقیه محتوای سایت را از همان صفحه اول پیدا میکند.
پس فراموش نکنید که صفحه اصلی شما باید به همه نقاط سایت لینک داشته باشد.
بعد از ثبت سایت در گوگل ممکن است مدتی در حدود یکماه طول بکشد تا در جستجوها صفحات شما نمایش داده شود.
رتبه بندی صفحات یک سایت ( Page Ranking ) توسط گوگل یکی از نکاتی که خیلی باید دقت کنید، رعایت کردن اصول و قوانین گوگل میباشد تا صفحات سایت شما در رتبه های اولیه هنگام جستجو قرار گیرد. پس از یافتن سایت شما توسط Googlebot ، صفحات تجزیه تحلیل میشوند و در یک الگوریتم، رتبه میگیرند.
برای بالا بردن این رتبه، نکات زیر را باید رعایت کنید:
نکات لازم در مورد طراحی ،برای بالا بردن رتبه سایت در گوگل:
-برای بالا بردن رتبه سایت در گوگل صفحات سایت باید دارای لینکهای منظم باشد تا دسترسی را به کلیه نقاط سایت آسان کند.
-برای بالابردن رتبه سایت در گوگل همچنین باید بطور حتم یک صفحه بنام site map ( نقشه سایت ) درست کنید و کلیه لینکهای سایت را در آن قرار دهید و اگر بیشتر از صد لینک دارید، بقیه را در یک صفحه دیگر قرار دهید.
-داخل هر صفحه از مطالبی استفاده کنید که با عنوان صفحه و کلمات کلیدی( keywords ) مرتبط باشد.
-کلمات کلیدی را که در متاتگ مشخص کرده اید باید در همان صفحه بکار برده شود. ب-طور حتم از نشان دادن کلمات کلیدی، بصورت متن استفاده کنید بجای بکار بردن تصویر.
-در خصوصیت alt تگها از توضیحات مرتبط با عنوان صفحه و محتوای صفحه استفاده کنید. -اصول بکار بردن صحیح کدهایHTML را رعایت کنید.
-صفحات پویا ( dynamic pages ) یعنی صفحاتیکه در آدرس آنها علامت ? است، براحتی صفحات معمولی لیست نمیشوند.
-در هر صفحه کمتر از صد لینک بکار برید .

نکات فنی

گردشگر گوگل ( Googlebot ) با جاوا اسکریپت، کوکی ها، session ID ، DHTML ویا Flash مشکل دارد.

از وجود If-Modified-Since HTTP header در وب سرور سایت خود اطمینان حاصل کنید چون این ویژگی تغییرات سایت شما را به گردشگرها اعلان میکند.

از فایل متنیrobots.txt  در دایرکتوری سایت خود استفاده کنید و دقت کنید که از Googlebot crawler در آن فایل جلوگیری نشده باشد.

با متخصصین سرور مشورت کنید تا از نرم افزارهاییکه از فعالیت گردشگرها جلوگیری میکند، استفاده نشود.

پس از رعایت کردن این نکات به آدرس http://www.google.com/addurl.html مراجعه کنید و سایت خود را در آن ثبت کنید.

نکات دیگری هم هست که توسط متخصصان سایت گوگل توصیه میشود:

-صفحات را برای استفاده کاربر بسازید نه برای موتورهای جستجو.

-از حقه هایی برای بالا بردن رتبه سایت دوری کنید.

-از گذاشتن لینک سایتهایی که در رتبه بندی شما اثر منفی دارند بپرهیزید، مانند سایتهایی که روی اصول طراحی نشده اند و یا فعالیتهای غیرقانونی انجام میدهند مثل web spammer ها.

-از بکارگرفتن برنامه هایی که بصورت غیرقانونی سایت شما را ثبت و رتبه آنرا بالا میبرند دوری کنید مانند برنامه WebPosition Gold .

-از لینکها یا متنهای پنهان استفاده نکنید.

-صفحات را با متنهای بیربط پر نکنید.

-از بکار بردن متنهای تکراری یا تکرار صفحات با یک مضمون پرهیز کنید.

-برای یافتن سریعترسایت شما، لینک خود را در سایتهای معروف قرار دهید.

این نکته را به خاطر بسپارید که اگر از اصول غیر قانونی استفاده کنید، یا سایت شما لیست نخواهد شد و یا اگر لیست شده باشد ، حذف میشود و امکان بازگشت مجدد هم برای آن سایت وجود نخواهد داشت.

****www.iransit.com****

  • نظرات() 
  • سه شنبه 1394/10/8

    داشتم به این فکر میکردم رتبه گوگلمو چجوری ببرم بالا که به این مطلب برخوردم

    ۱ – رعایت استاندارد در طراحی سایت

    رعایت استاندارد در طراحی سایت و یا رعایت اصول بهینه سازی سایت (سئو) یکی از مهمترین نکات و ابزار در گارانتی نمودن افزایش رتبه صفحات و در نتیجه افزایش رتبه سایت در موتورهای جستجوگر میباشد . اصول طراحی وب برای جستجوی بهتر در موتورهای جستجوگر در مقالات آینده سازین منتشر میشود.

    ۲ – دقت در نوشتن برچسب های متا ( متاتگ )

    چنانچه طراحی سایت با استفاده از سیستم مدیریت محتوا یا همان نرم افزار طراحی وب سایت استاندارد انجام شده باشد هر بخش که دارای محتوای متن و تصویری است بطور معمول دارای برچسب های موضوعی ، عنوان و متاتگ ها میباشد که دقیقا بایستی با جداسازی از طریق ، یا ; یا حتی (واژه) حداکثر تا 20 یا 30 کلمه وارد شود و صد البته که وارد نمودن عنوان و متاتگ ها دارای اصول خاصی میباشد .


    توجه ! نکته مهم در بهبود رتبه سایت !

    به هیچ عنوان متاتگ ها یا عنوان صفحات را در صفحاتی که برای کاربران قابل دید میباشد وارد نکنید. وارد نمودن متاتگ ها یا حتی عناوین و همچنین بزرگ نوشتن کلمات کلیدی و لینکدار نمودن به صفحات بدون ربط ،تنها موجب ایجاد مزاحمت برای بازدیدکننده سایت خواهد شد . لازم به توضیح است رعایت اصول طراحی گرافیکی صفحات و هماهنگی و یکپارچه بودن فونت و سایر متن و محتوای صفحات برای بازدیدکنندگان اهمیت دارد و شرکت های طراحی سایت ، کارشناسان سئو و سایت هاییکه مقالات فناوری اطلاعات و ارتباطات در بخش مقالات طراحی وب منتشر میکنند به کاربران اینترنتی توصیه میکنند به هیچ عنوان از سایت هاییکه قوانین و شرایط بهینه سازی وب (سئو) را رعایت نکرده اند به هیچ عنوان اعتماد نکنند.

    جستجوی نامرتبط با واژه ، مشاهده کیبورد ها ، عناوین و مشاهده صفحه ای بدون رعایت زیبائی و هماهنگی میان سایز و فونت و حتی رنگ نوشته ها بزرگترین اشتباهاتی است که بزودی از فهرست نتیجه جستجوی کاربران در گوگل حذف و احتمالا حتی اگر این استاندارد ها را رعایت کنند خیلی مشکل بتوانند مجددا درخواست بازبینی به موتورهای جستجوگر ارسال کنند.

    ۳-
    بهینه سازی سایت ( سئو ) برای موتورهای جستجوگر

    بهینه سازی سایت یا همان (سئو) ،ویرایش ها و اصلاحاتی است که پس از طراحی سایت و وارد نمودن محتوا توسط یک متخصص افزایش رتبه انجام میشود .  استاندارد های سئو کاملا مشخص بوده و روش بهینه سازی سایت استاندارد هایی است که از طرف موتور جستجوگر بطور مثال گوگل اعلام میگردد . قوانین و مقررات بهینه سازی ممکن است از طرف موتور جستجوگر تغییر کند .

  • نظرات() 
  • دوشنبه 1394/10/7

    داشتم فکر میکردم یک ایده ناب از کجا میاد؟ دقیقا از کجا باید شروع کنیم؟
    فهمیدم ما اکثرا ایده به سرمون نمیخوره یا اینکه اگه ایده خوبی هم که میخوره تا با دیگران در میون میذاریم
    با تمام وجود میزنن تو ذوغمون البته خودشون نمیخوانا این یک عادته یک عادت در وجود همه کسانیکه موفق نشدن
    اونا خودشونم نمیدونن که دارن چیکار با ما میکنن تا یه ایده یا حتا یک نظر میدم سریع همه در مقابل ما جبه میگیرن
    وقتی از کودکیمو میبنم تا الان شاید هزاران ایده داشتم که خیلیهاشو انجام ندادم وقتی تو عمقش میرم میبینم
    که همش به خاطر حرف دیگران بوده بیشترشون از حرف دیگران بوده البته من نمیگم اینکه کسی نظر درمورد کارت بده بده
    یا از تجربه اش بگه اما واقعا متد یا شیویکه اونا اون کارو کردن مثل شیوی میمونه که من یا تو تو ذهنمونه؟؟؟
    اگه نظر منو بخوای میگم صدرصد نه من اعتقاد دارم کاریکه از دید من سخته از دید یکنفر دیگه سخت نیست
    مثلا من به پیاده روی علاقه دارم شاید یک ساعت در روز پیاده روی کنم در زمستان دیگه تابستون که راحت 2یا 3 ساعت
    حتما پیاده روی میکنم اما دوستی دارم نیم ساعت ام پیاده روی نمیکنه برعکس من میتونه دو یا سه ساعت بشینه
    من حتا بیشتر وقتا که جای هستم نمیشینم ایستاده حرف میزنم این مثال رو زدم یعنی اینکه ادما از لحاظ کارآرایی فرق دارن
    یه نفر فیزیک دوست داره و خیلی هم فیزیکش عالیه اما همون ادم اگه یه توپ فوتبال بهش بدی حتا نمیتونه یه دونه روپایی بزنه
    شاید اگه از خودشم بپرسی میگه علاقه ای به فوتبال ندارم
    کلا اینارو گفتم که بدونیم واقعا از کسی که نظر میگیریم یا به ما تز میده یا فکر ایا واقعاا اون کارو کرده؟اصلا طرف ادم موفقیه؟
    چی بلده؟تو زندگیش چه کارایی کرده؟یا فقط بلده بگه نه نمیشه این کار شدنی نیست عمویی من توو این کار بوده بابام توو اون کار بوده
    دادشم یه مدت فلان کارو داشته ووووو..........خودتون میدونین
    وقعاا چقد اوناییکه گفته علاقه به کار داشتن؟؟؟؟وقعا دنبال چی بودن؟پول؟سرگرمی؟عشقه به کاری که انجام میدن؟خدمت به جامعه؟.......
    من فکر میکنم که نباید ایده هاتو با کسی در میون بذاری یا حدقل با آدمای منفی
    چون اونا پایه و تمام حرارتو توو اون کار نابود میکنن فرقی نداره بابات باشه یا دایی ت اگه منفی گرا باشه" تمومه نابود میکنه اون نظرتو
    بهتر ادم پیش ادمای خوش بین و متخصص بره تا ادمای بدبین و به قول خودشون واقعه بینانه گرا.
    امیدوارم از این مطلب خوشتون اومده باشه

  • نظرات() 
  • شنبه 1394/09/21

    جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

    جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

    روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .



    همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

    جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 1394/09/19

    دوست افغانی داشتم كه میگفت زمان تحصیلم در سوئیس با یكی از اساتید دانشگاهمون رفتیم كافه نزدیك دانشگاه تا قهوه بخوریم.

    حرف از حكومت و اوضاع بد افغانستان شد كه استادم حرف جالبی زد كه همواره توی ذهنم نقش بست.

    استادم گفت: فكر نكن برای كشورها قرعه كشی كرده اند و مردم سوئیس به خاطر شانس خوب این حكومت گیرشون اومده و مردم افغانستان بد شانس بودن و به این روز افتادند، بلكه هر ملتی حكومتی كه سزاورش هست رو میسازه و اتفاقا مردم سوئیس حقشون داشتن حكومتی اینچنین هست و افغان ها هم لیاقتشون بیشتر از اینی كه دارند، نیست.

    دوستم میگفت: كمی احساس تحقیر كردم، به همین خاطر پرسیدم: افغان ها چه كاری باید انجام دهند تا تغییر كنند؟

    استاد فنجون قهوه رو از كنار دهانش پائین آورد و لبخندی زد و گفت:

    هر سوئیسی در سال 10 كتاب میخواند، تو اگر یك افغانی را دیدی از طرف من بهش بگو چنانچه مردم كشورت سالی یك كتاب بخوانند كشورت تغییر خواهد كرد.

    این راه حل به کشورهای مشابه نیز قابل تعمیم است.
    قانونی داریم که همیشه صادق است:

    ""ما به محیط مان عادت می کنیم""

    اگر با آدم های بدبخت نشست و برخواست کنید، کم کم به بدبختی عادت می کنید و فکر می کنید که این طبیعی است.

    اگر با آدم های غرغرو همنشین باشید عیب جو و غرغرو می شوید و آن را طبیعی می دانید

    اگر دوست شما دروغ بگوید، در ابتدا از دستش ناراحت می شوید ولی در نهایت شما هم عادت می کنید به دیگران دروغ بگوییدو اگر مدت طولانی با چنین دوستانی باشید، به خودتان هم دروغ خواهید گفت.

    اگر با آدم های خوشحال و پر انگیزه دمخور شوید شما هم خوشحال و پرانگیزه می شوید و این امر برایتان کاملا طبیعی است.

    "تصمیم بگیرید به مجموعه افراد مثبت ملحق شوید وگرنه افراد منفی شما را پایین می کشند و اصلا متوجه چنین اتفاقی هم نمی شوی"

    ازکتاب:یکروز را 365 بار تکرار نکن

    نویسنده: مسعود لعلی
    ناشر : بهار سبز

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 1394/07/16

    یک سوسک غمگین به خدا گفت : کسی دوستم ندارد .

    می دانی که چه قدر سخت است ،

    این که کسی دوستت نداشته باشد ؟


    تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی .

    حتی تو هم بدون دوست داشتن …

    خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است .


    چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم .

    آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند .

    برای این که زشتم . زشتی جرم من است .


    خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست .

    مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .


    خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت :

    دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست .


    اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن

    " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ،

    رنج آموختن را نمی برد .

    ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ،

    زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ،


    او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد .

    همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ،

    چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست .


    در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست .

    آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود .


    شیطان مسئول فاصله هاست .

    حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

    قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست .

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 1394/07/16

    بخونید عینکمون رو بد نیست گاهی جا به جا کنیم...

    ... یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد.

    هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند.

    هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی

    ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان

    می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است.

    یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند.

    وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان

    داشتند ولی رفتند...


    یکی از همین مرد های همیشه خسته.

    از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند.

    مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل...

    همه از مرد ها توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند.

    پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...

    ما هم برای خودمان خوشیم!

    مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن

    یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند،

    توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویولون بزند

    و از مردی که زیر پنجره مان ویولون می زند توقع داریم که

    عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد.

    توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند،

    زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند،

    خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای

    بد مزه ما را با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست

    داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران

    مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن

    زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!

    مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم.

    مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند

    وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان

    پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب

    به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است

    تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین.

    و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند.

    دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای

    زیبایی ام میخواهد،  در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه

    دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

    بیایید بس کنیم. بیایید میکروفون ها و تابلوهای اعتراضیمان را کنار بگذاریم.

    من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم

    بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش

    داشته باشند. فقط همین.

    کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای

    خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش

    در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم...

    بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند،

    تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 1394/07/16

    مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود...

    کشاورز به او گفت که برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. و مرد قبول کرد...

    درِ اولین طویله که بزرگترین هم بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید و گاو از مرتع گذشت.

    دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاو کوچکتر از قبلی بود اما با سرعت حرکت می‌کرد.

    جوان پیش خودش گفت: "منطق می‌گوید این را هم ول کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد."

    سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می‌کرد ضعیف‌ترین و کوچک‌ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

    پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

    اما گاو... دم نداشت!!!

    زندگی پر از ارزش‌های دست یافتنی است اما اگر به آن‌ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی...

  • نظرات() 
  • پنجشنبه 1394/07/16

    روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: "فاصله بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل آن مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت: "فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!"

    آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: "من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی‌شود." دومی کمی فکر کرد و گفت: "اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق‌تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می‌گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می‌دانند. استاد منظور دیگری داشت."

    آن دو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از او معنای جمله‌اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: "وقتی یک انسان دچار مشکل می‌شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می‌زند و از او مدد می‌جوید. بعد از این نقطه صفر است که فرد می‌تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می‌گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!"

  • نظرات() 
  • شاگرد معمار

    یکشنبه 1394/05/11

    شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند. به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد .مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت.آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟!جوان گفت: آری.


    مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت: اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .
    چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت؟استاد خندید و گفت سالار ایرانیان، ابومسلم خراسانی. جوان لرزید و گفت: آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.

  • نظرات() 
  • یکشنبه 1394/05/11

    دختر
    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.دختر کوچک پرسید: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ...


    نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید وبگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.معلم داشت جریان خون در بدن را به بچه‌ها درس مى‌داد. براى این که موضوع براى بچه‌ها روشن‌ترشود گفت بچه‌ها! اگر من روى سرم بایستم، همان طور که مى‌دانید خون در سرم جمع مى‌شود و صورتم قرمز مى‌شود.بچه‌ها گفتند: بله معلم ادامه داد: پس چرا الان که ایستاده‌ام خون در پاهایم جمع نمى‌شود؟یکى از بچه‌ها گفت: براى این که پاهاتون خالى نیست.بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود. یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهیدبردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

  • نظرات() 
  • یکشنبه 1394/05/11

     
    اینل
    واترمن داستان آهنگری را می گوید که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند سالها با علاقه کار کرد به دیگران نیکی کرد اما با تمام پرهیزگاری در زندگیش چیزی درست به نظر نمی آمد حتی مشکلاتش به شدت بیشتر می شدند.یک روز عصر دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد گفت واقعا عجیب است .

    درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مردی باخدا شوی زندگیت بدتر شده نمی خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی هیچ چیز بهتر نشده ! آهنگر بلافاصله پاسخ نداد او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر زندگیش آمده است .اما نمی خواست دوستش را بدون پاسخ بگذارد روزها به این موضوع فکر کرد تا بالاخره جوابش را یافت روز بعد که دوستش به دیدنش آمده بود گفت : در این کارگاه فولاد خام برایم می آورند و باید از آن شمشیر بسازم می دانی چطور این کار را می کنم ؟ اول تکه ای از فولاد را به اندازه جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود بعد با بیرحمی سنگینترین پتک را بر می دارم و پشت سرهم بر آن ضربه می زنم تا اینکه فولاد شکلی را بگیرد که می خواهم بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می کنم تا جاییکه تمام این کارگاه را بخار آب فرا می گیرد فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما ناله می کند و رنج می برد باید این کار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست پیدا کنم " یک بار کافی نیست "آهنگر مدتی سکوت کرد سپس ادامه داد " گاهی فولادی که به دستم می رسد این عملیات را تاب نمی آورد حرارت پتک سنگین و آ ب سرد تمامش را ترک می اندازد می دانم که از این فولاد هرگز شمشیر مناسبی در نخواهد آمد "آنگاه مکثی کرد و ادامه داد " می دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می برد ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی به شدت احساس سرما می کنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می برد .اما تنها چیزی که می خواهم این است : " خدای من از کارت دست نکش تا شکلی را که تو می خواهی به خود گیرم با هر روشی که می پسندی ادامه بده هر مدت که لازم است ادامه بده اما هرگز مرا به کوه فولادهای بیفایده پرتاب نکن .

  • نظرات() 
  • یکشنبه 1394/02/27

    ) با عصبانیت برین جلوش و تو چشاش زل بزنین و بگین چیه به من خیره شدی ؟

    چیزی میخوای ؟ به غیر از من کس دیگری هم هست که بتونی نگاش کنی ......

    همش خیره شدی به من که چی بشه ؟ حالا اینا به کنار . چرا چشمک میزنی ؟ چرا

    ابروهاتو واسه من بالا و پایین می کنی ؟ خجالت بکش. شرم کن . 05 نکنه در موردم

    فکرای بد میکنی ؟ اصلا چه معنی داره یه دختر به پسر چشمک بزنه

    ۲ ) اگه دیدین دختر با عجله داره راه میره یا اگه دیدین یه دختر داره میدوه...

    شما از پشت سر دنبالش کنید و بگین آی دزد آی دزد بگیرینش دار و ندارم رو برد ...

    اگه دختر وایساد و شما رو نیگاه کرد بازم داد بزنید که :

    دزد همینه که ایستاده . اگه دختر ترسید و پا به فرار گذاشت خوش به حالتون میتونید یه

    تعقیب و گریز حسابی راه بندازین و از این کار لذت ببرین ولی اگه وایساد و فرا نکرد برای

    اینکه ضایع نشین به دویدن ادامه بدین و بازم داد بزنید آی دزد....

    ۳ ) توی تاکسی اگر یه دختر کنارت نشسته بود ..

    وقتی که خواستین پیاده بشین بهش بگین مگه نمیای ؟

    اون هاج و واج شمارو نگاه میکنه . بهش فرصت ندین و بگین چرا انقدر زود جا زدی ؟

    بعدش در تاکسی رو ببندین و برین و ما بقی

    ماجرا رو به افراد حاضر در تاکسی واگذار کنید

    ۴ ) توی پارک با عجله برین کنارش بشینین و بگین معذرت می خوام دیر کردم .

    خب چیکارم داشتی که گفتی بیام اینجا ؟

    ( باید یه جایی باشه که چند نفر حضور داشته باشن )

    معلومه که اون انکار می کنه . بعدش نوبت شماست فوری بگین مگه نگفتی بیا اینجا

    این رنگ لباسمه و این رنگ روسریمه ؟

    باز هم اون انکار میکنه . شما این طوری ادامه بدین :

    خب اگه از اینایی که اینجا نشستن خجالت میکشی بریم یه جای خلوت...

    مطمئن باشید اون داغ میکنه . بعدش شما با عصبانیت بلند شین و یه کاغذ جلوش

    بندازین سر کا گذاشتی منو ؟ بیا اینم شماره ای که دادی ...

    دیگه به من زنگ نزن وگرنه می دمت دست پلیس بعدش ول کنین برین

    ۵ ) توی جمع یه سی دی بهش بدین . بگین خیلی باحال بود دستت درد نکنه ...

    اگه بازم از اینا داری بهم بده قیمتش هرچی باشه قبوله ....

    اونم اینور و اونورو نیگاه میکنه میگه اشتباه گرفتی آقا

    ( یا شایدم فوش خار و مادر بکشه به جونتون )

    شما هم طوری وانمود کنین که انگار حواستون نبوده توی جمع هستین و ازش معذرت

    بخواین و برین سر جاتون بشینین.

    ۶ ) مثل معتاد ها خودتون رو به موش مردگی بزنین و برین جلو و به لهجه ی معتادی

    بگین : خانوم دشتم به دامنت از اون چیزا که دیلوز دادین باژم هملاتون هشت ؟

    دالم میمیلم از خمالی به جون تو .

    هرچی منتظل موندم نیومدین و خیلی شانش آولدم که اینجا پیداتون کلدم بیا اینم

    پولش ... اون رنگ عوض میکنه

    ( سیاه سفید سرخ قهوه ای آبی )

    و انکار میکنه ولی شما ول کن نشین و هی پیله کنین ...

    دوباره انکار میکنه ....

    شما بگین : خانوم من شبا لوی ژوغال می خوابم من به اندازه ی کافی شیاه هشتم خواهشا تو دیگه مالو شیاه نکن....

  • نظرات() 
  • یکشنبه 1394/02/27

    یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی لاینمو چک میکردم


    یه پسر 5 6 ساله امد گفت داداش یه ادامس



    میخری

    گفتم همرام پول کمه ولی میخوای بشین کنارم الان دوستم میاد میخرم


    گفت باشه نشست


    بعد مدتی گفت:داداش داری چیکار میکنی


    گفتم تو فضای مجازی میگردم


    گفت اون دیگه چیه؟


    خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه ی 5 6 ساله شه


    گفتم فضای مجازی جایه که نمیتونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا میسازی


    گفت داداش فضای مجازیو دوس دارم منم زیاد میرم


    گفتم مگه اینترنت داری


    گفت نه داداش


    بابام زندانه نمیتونم لمسش کنم ولی دوسش دارم


    مامانم صبح ساعت 6 میره سره کار شب ساعت 10 میاد که من میخابم نمیتونم

    ببینمش ولی دوسش دارم


    وقتی داداشی گریه میکنه نون میریزیم تو اب فک میکنیم سوپه


    تاحالا سوپ نخوردم ولی دوسش دارم


    صب خواهرم میره بیرون چون پول نداریم میگن تن فروشی میکنه ولی نمیفهمم وقتی

    میاد خونه تنش سر جاشه


    من دوس دارم درس بخونم دکتر بشم ولی نمیتونم مدرسه برم باید کار کنم


    مگه این دنیای مجازی نیست؟؟؟


    اشکامو پاک کردم


    نتونستم چیزی بگم


    فقط گفتم اره عزیزم دنیای تو ، مجازی تر از دنیای منه!

  • نظرات() 
  • یکشنبه 1394/02/27

    روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم. درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم .

    با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند؟؟ 

     در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _ این را وارستگی میگویند!!

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :24
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آخرین پست ها


    نویسندگان


    نظرسنجی

    • وبلاگ چگونه است؟






    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها